زمستان کم کم از راه می رسید و خرس احساس خواب آلودگی میکرد، ولی قبل از هر چیز، خرس دلش میخواست قصهای بگوید. خرس در حالیکه خمیازه میکشید از موش پرسید: دوست داری یک قصه بشنوی؟ موش گفت: متأسفم خرس، زمستان کمکم از راه میرسد و من باید یک عالمه دانه جمع کنم. خرس هم خوابش می آمد اما دلش میخواست قبل از خواب زمستانی، قصه ای بگوید...