1
دیگر هیچ حادثهیی نمیتوانست ساسانیان را نجات بدهد. بَدَلِ ساسانیان را در روزگار خویش دیدیم: دیگر هیچ حادثهیی نمیتوانست پَهلَوی را نجات بدهد؛ نه خوفْ انگیزترین شکنجهها، نه بیدادگرانهترین کُشتارها، نه ثروتی بیکران، نه پیشتیبانیِ جمله ستمگرانِ جهان، نه اظهار ندامت و قولِ جبران، و نه الوداعی اشک ریزان. «نمیتوانست»، نه تنها به این دلیلِ قطعی و شک ناپذیر که «نتوانست ؛»بلکه، حتّی، اگر ساحرانه و از دیدگاهِ افسانههای عملیِ «زمان درهم ریزْ» نگاه کنیم، چنانکه گویی پهلَویْ باقیست و برکار است و سوار، باز هم هیچ حادثهیی نمیتوانست آن را نجات بدهد. نفرت، نوعی قدرت است، نوعی سرنوشت. از حکومتِ ساسانیان سخن میگویم؛ از نفرت و انهدام. از آمدنِ به هنگامِ اسلام و حملهی نا به هنگامِ عربها.
2
روشن است که ما تاریخِ عمومی نمینویسیم، تاریخ ادبیات می نویسیم. بِنابراین، با توجه به حجم عظیمی که یک «تاریخ تحلیلی ادبیات داستانیِ » نسبتاً جامع ایران، خودْ طلبْ می کند، کَسانی که مایلند با تاریخِ عمومی ایران آشنا شوند یا آشناییِ خود را در این زمینه توسعه بخشند، یا تاریخ عمومی و تاریخِ داستان را به طور موازی و هم زمان مطالعه کنند، منطقاً به کتابهای تاریخِ عمومی مراجعه خواهند کرد، و خود نیز درستی و نادرستی آن تاریخ ها را داوری خواهند فرمود، و در باب اینکه آیا تاریخِ میهنِ ما را، بخش بخش یا یکپارچه، با نگرشی علمی، منطقی و آزاداندیشانه باید از نو نوشت، و یا اصولاً به دلیل کم خون و خاصیت شدن علم تاریخ، دیگر هیچگونه نونویسیِ تاریخ ضرورت ندارد، تصمیم خواهند گرفت. با وجود این، برخی نِکاتِ برجسته ی تاریخِ عمومی، و خود به خود این پنج و نیم قرن را، فشرده، قِطعه قِطعه، بِنا به نیاز، در دیگر مجلّدات آورده ایم. حال به چند اشاره، یادآوری و توضیح قناعت میکنیم.