کتاب «رونوشت، بدون اصل» نوشتهی نادر ابراهیمی، داستانی است که بیشتر بر پایهی گفتوگوهای درونی و تأملات فلسفی روایت میشود. در مرکز روایت، یک نویسنده قرار دارد که در حال بازنگری رابطهاش با همسرش، آلیسا، است. این رابطه از مراحل ابتدایی آشنایی، شور و شوق عاشقانه، تا ورود به زندگی مشترک و عبور از فراز و فرودهای آن، بازخوانی میشود. نویسنده تلاش میکند از خلال مرور خاطرات و افکارش، معنایی برای این رابطه پیدا کند؛ رابطهای که اکنون دیگر شبیه آنچه در ابتدا بود، نیست. نویسنده، که خود راوی هم هست، در تمام طول روایت، به زبان و نوشتن توجه خاصی دارد. او مرتب در حال نوشتن، پاک کردن، بازنویسی و فکر کردن به «اصل» رابطهای است که اکنون برایش فقط یک رونوشت مبهم باقی مانده. این مفهوم «رونوشت، بدون اصل» بهنوعی هستهی محتوایی کتاب را شکل میدهد: اینکه انسانها و روابطشان در گذر زمان تغییر میکنند، و تلاش برای بازگشت به شکل اولیهی آنها اغلب بینتیجه است. راوی نهتنها رابطه با آلیسا، بلکه خودش را هم زیر سوال میبرد؛ اینکه آیا هنوز همان کسی است که در آغاز این رابطه بوده.